پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - امپراتوری مدرن - مفیدی فرید
امپراتوری مدرن
مفیدی فرید
واژههايى چون جهانى شدن (Globalization) و نظم نوين جهانى (New world order)، واژههايى نسبتاً تازه در قاموس سياسى معاصر هستند كه رويكردهاى جديدى در تعامل جهنى به شمار مىآيند، اما مهاتياً و به لحاظ محتوا پديدهاى تازه نيستند. چرا كه سير تارخى بلند بشرى نشان داده است كه يك قدرت جهانى بدون كمك همايسگان (ساير قدرتها) نمىتواند در صحنه جهانى مطرح و بر نقشه جهان مسلط شود.
اين نقطه مبدأ آن چيزى است كه ما آن را صلح رومى (Pax Romana) يا صلح بريتانيايى (Pax Britounica) و ديگر انواع صلحهايى مىناميم كه به وسيله جنگهاى كوتاه و كم دامنه به تخريب و شكست مقاومت محلى و منطقهاى پرداخته و سپس براى تحميل روش خاصى از صلح بر رقباى نسبتاً قوى خود، تلاش كردند تا از اضمحلال و فروپاشى به دليل عوامل زمانى و بيمارى پيرى و فرسودگى يا برخورد با قدرت جديد در اين افق و سپهر در امان بمانند. در تمامى اين وضعيفها توسعه و سيرى ناپذيرى يكى از عواملى است كه به سقوط بلند مدت مىانجامد، همان گونه كه ناپلئون در يك گفته مشهور به آن اشاره كرده كه »امپراتورىها همواره به وسيله بيمارى سوء هاضمه دچار مرگ مىشوند«، گويى كه معده امپراتورىها از هضم مناطق و ملتهاى مختلف عاجز و ناتوان است و همواره ديده مىشود كه اهداف واقعى توسعه امپراتورىها - كه همان تسلط و سيطره و حكومت بر ديگران است - بيشتر در پشت ادعائى پسنديده تحت عنوان ايجاد صلح جهانى پوشيده مىماند، با اين تفاوت كه اين صلح، صلح قبرها و اجساد خاموش است كه هيچ مقاومتى در برابر جنگهاى مدرن از خود نشان نمىدهند. همانگونه كه »تاسيتوس« شاعر رومى از جنگهايى سخن مىگويد كه غارت مىكنند، سر مىبرند و سرقت مىكنند! اين تعبيرها ترجمان امپراتورى است و هنگامى كه زمين را تبديل به بيانانى بى آب و علف مىكنند، آن را صلح مىنامند! اين گرايش قديمى اما جديد، روشنتر از آنى است كه سياستمداران ايالات متحده و دولتهاى غربى از منظر فهم و درك خود در خصوص صلح جهانى و ثبات بين المللى به وسيله پيمانهاى نظامى، مداخلات مسلحانه، و محاصره اقتصادى درباره آنهايى كه تلاش مىكنند از دائره استمرار و تداوم هژمونى و تسلط غرب بر سرنوشت ملتها خارج شوند، سخن مىگويند. اين گرايش به وضوح در برنامه صهيونيسم جهانى به عنوان هم پيمان غرب ديده مىشود كه توانسته پويشهاى غرب را به خود سرگرم كند، به ويژه هنگامى كه تحت عنوان تلاش براى صلح از آن ياد مىشود. تلاش از طريق ظلم بى پايان و اشغالگرى و تصفيه قومى فلسطينىها كه به آن صلح جهانى اسرائيلى Pax Jadaica گفته مىشود. در حالى كه آنها سرود صلحى را مىسرايند كه »تاسيتوس« آن را تصوير كرد!
اين گرايش امپراتورى در غرب طبقهاى از فيلسوفان و نويسندگانى را به خود ديده است كه در آفاق گسترده مشغول ترسيم چارچوب فكرى استعمار جديد براى سياستمداران و رهبران بوده يا به پيشگويى مخاطرات آيندهاى كه ممكن است اين امپراتورى را از داخل يا خارج تهديد كند، مشغول هستند. تعيين و تشخيص نقش اول اين معادله دشوار است، اما بدون ترديد مؤسسات سياسى غرب بيشترين سود را از توليدات مراكز پژوهشى تبليغاتى و استراتژيكى كسب مىكنند. بر عكس دولتهاى شرقى كه بين آنها و تفكر و تصميم سازى سياسى طلاق بائن برقرار شده و هر يك نسبت به ديگرى با چشم شك و احتياط نگاه مىكنند.
»ساموئل هانتينگتون« در تابستان ١٩٩٣ مقاله مشهور خود تحت عنوان »برخورد تمدنها« را در مجله »فارين افرز« منتشر كرد و پس از آن مباحثى را بر آن افزود و در كتابى آن را منتشر كرد. او جمله »ترسيم دوباره نقشه نظام جهانى« را به عنوان سابق خود اضافه كرد و در طى اين مقالات مردم جهان را به دو گروه غرب و غير غرب West and the) (rest تقسيم كرد. گو كه گرايشهاى نژادى قرن هيجدهم دوباره بازگشته است به سانى كه يكى از نويسندگان غربى گفته بود: »شرق، شرق است و غرب، غرب و هرگز يكپارچه نخواهند شد!«
هانتينگتون با تمسك به تحليل صحنههايى از تمدنهاى معاصر و پشتوانههاى آنها يك هدف را در پيش گرفته كه آن تأكيد بر حتمى بودن برخورد با غرب و چگونگى محافظت آن از خطرات كه پس از آن يك سؤال و پرسش هشدار دهنده مطرح مىكند: »از چه رو مؤسسات بين المللى و توزيع قدرت، سياستها و اقتصاد دولتها در قرن بيست و يكم كه مىبايست ارزشهاى غربى و منافع غربى را منعكس كنند، ارزشهاى اسلامى و چينى و منافع آنها را صورتبندى مىكنند و مىگويد كه: »نگاه واقعى به روابط بين الملل بيانگر آن است كه كشورهايى كه معرف و نماينده تمدنهاى غير غربى هستند، براى موازنه قدرت مسلط غرب با يكديگر هم پيمان خواهند شد«.
اين رويكرد را فرانسيس فوكوياما، نويسنده امريكايى ژاپنى تبار در كتاب پر تيراژ خود تحت عنوان »پايان تاريخ و آخرين انسان« برگزيده است، به طورى كه تمام اين كتاب پيرامون يك ايده مىچرخد و آن اين است كه تمدن غرب آخرين ايستگاه و آخرين تراوش نبوغ بشر است و ديگران راهى جز ايستادن در اين صف ندارند.
بايد گفت كه ظهور امپراتورىها و نمود گسترش آنها الزاماً طبق برنامه از پيش تعيين شده كه مقدمات آن با نتايج آن مرتبط باشد، نبوده و چه بسا كه در نتيجه عوامل دنيا يكى داخلى آن بوده كه مشخص ساختن آن در محدوده همان دولت يا در منطقه پيرامون آن دشوار است و بيشتر به قوانين نزديكتر است. همان گونه كه طبيعت مىگويد: بادها از مناطق پر فشار به مناطق كم فشار مىوزد و اين علتهاى متعددى دارد كه انسان برخى از آنها را كشف مىكند تا به علل مجهول و ناشناخته آن پى ببرد«. پرسشهاى حيرت آورى كه تنها قرآن كريم پاسخ آن را بيان كرده است: »الله الذى يرسل الرياح فتثير سحاباً فيبسطه فى السماء«(سوره روم آيه ٤٨).
روش جستجو در علتها و عوامل طبيعى (Cosmologique) و همان شيوه و روشى كه برخى از فلاسفه براى تأكيد بر وجود ذات الهى به آن تكيه كردهاند. خلاصه اينكه در علتها و عوامل بر پايى امپراتورىها و توسعه آنها ابعادى وجود دارد كه نگاه به آن از دريچه صرف علمى دشوار است. تجربهها و شواهد تاريخى يكى از زوايايى است كه تحليل آن مىتواند در شناخت ماهيت برخى رويكردهاى مدرن از جمله ايدئولوژى حاكم بر جهانى شدن يا به تعبيرى »امپراتورى مدرن« راهشگا باشد.